شبِ بعثت نبی شبِ ثنای احمده
روشنی بخش دلا نبوته محمده
جبل النور ببین به دل داره جلا میده
از دل غار حرا نوایی آشنا می ده
صل الله علیک یا محمد یا محمد یا محمد
چی شده غار حرا سرود مستی می خونه
نغمهی محمد و تموم هستی میخونه
کار هر چی عرشیه زمزمه و ثنا شده
به مسلمونا بگید حاجتشون روا شده
صل الله علیک یا محمد یا محمد یا محمد
دور هر چی کافره شرم و خجالت پیچیده
چونکه تو چشم نبی برق رسالت پیچیده
دلِ کل عالمین افتاده تو تاب و تبش
بسم ربک الذی خلق شده نقش لبش
صل الله علیک یا محمد یا محمد یا محمد
خدا : بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است .
بنده : خدايا ! خسته ام ، نمي توانم .
خدا : بنده ي من ، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان .
بنده : خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم .
خدا : بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان .
بنده : خدايا ! سه رکعت زياد است .
خدا : بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان .
بنده : خدايا ! امروز خيلي خسته ام ! آيا راه ديگري ندارد ؟
خدا : بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله .
بنده : خدايا ! در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد !
خدا : بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله .
بنده : خدايا ! هوا سرد است ! نميتوانم دستانم را از زير پتو در بياورم .
خدا : بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد .
خدا : ملائکه ي من !
ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده ،
او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده .
ملائکه : خداوندا ! دوباره او را بيدار کرديم ، اما باز خوابيد .
خدا : ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست .
ملائکه : پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود !
خدا : اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو
نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر ميآورد .
ملائکه : خداوندا ! نمي خواهي با او قهر کني ؟
خدا : او جز من کسي را ندارد ... شايد توبه کرد ...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری .
برچسبها:دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
***شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت ، هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست***
سلام دوستان گلم
امروز 31 اردیبهشت تولد من بود
خوش آمدید به جشن تولدم
به نظرم یکم شادی لازمه واسه این که مجلس تولدم گرم بشه
گروه کنسرت لطفا وارد شوند
حالا وقتشه که شما با شادی هاتون مجلس ما را گرم کنید
فکر کنم خسته شده باشید حالا کمی از خودتون پذیرایی کنید
حالا نوبت به کیک خامه می رسه
حالا وقت آن است که شمع ها رو فوت کنم
هورااااااااااا
حالا نوبت به کادو ها می رسه
وااااای چقدر جایزه آخ جون
حالا نوبت به عکس هایم در جشن تولدم می باشد
خیلی ممنون از حضورتون
التماس دعا
برچسبها: تولدم مبارکسلام دوستان گلم
در این عکس من در حس و حال عجیبی قرار داشتم چون همان روز
ما تازه حرکت کرده بودیم و می خواستیم به کربلا برویم
نمی توانستم باور کنم که آیا واقعا من به زیارت اباعبدالله میروم؟
گفته اند که تا وقتی چشمت به گنبدشان نیفتد نمی توانی باور کنی
که آیا واقعا به زیارتشان آمده ای یا نه؟
و من هم وقتی که چشمم به گنبدشان افتاد باور کردم
خیلی حس خوبی داری وقتی که به گنبدشان نگاه می کنی
امیدوارم این حس رو تجربه کنید
التماس دعا
برچسبها:
سلام دوستان گلم
من در این عکس به شهر سپیدان (واقع در استان فارس)رفته بودم
من در شهری که زندگی می کنم فقط دوبار برف آمده ولی من و آبجی فاطیما
تا به حال برف ندیده بودیم
آبجی فاطیما خیلی دوست داشت برف ببیند و دائم می گفت:
من 15 سالم شد و برف ندیدم
تا این که یک هفته بعد از این که امتحانات نوبت اول آبجی تمام شد
مامان و بابام هم به خاطر این که آبجی استراحت کنه و برف ببینه
واز همه مهم تر جایزه رتبه اول شدنش، او را به سپیدان ببریم برای دیدن برف
آبجی فاطیما وقتی فهمید خیلی خوش حال شد
بالاخره ما به همراه دو تا از دایی هایم و مادر بزرگم به سپیدان رفتیم
در آنجا آبجی فاطیما خیلی خیلی برف بازی کرد
من در این عکس کنار نگار دختر دایی ام نشستم
نگار10 ساله است وکلاس چهارم می باشد
من و نگار در حال خوردن برف هستیم ودر این لحظه ناگهان آبجی فاطیما
از ما یک عکس گرفت
اگر که داخل عکس یکم بد افتادیم ببخشید
تقصیر آبجی فاطیما شد
التماس دعا
برچسبها:
سلام دوستان گلم
در این عکس من به همراه خاله،دایی، پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر وخواهرم
به بیرون رفته بودیم جای همه شما دوستان خالی بود.
من یک پسر خاله دارم که اسمش امیر علی می باشد من او را خیلی دوست دارم
من به اصرار امیرعلی به بالای نخل رفتم تا برای او خرما بچینم
ابتدا خیلی می ترسیدم
اما بابام به من کمک کرد و موفق شدم به بالای نخل بروم
وآن روز بهترین روز من بود.
برچسبها: